حافظ وصال میطلبد از ره دعا/یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن غرض زمسجد و میخانه ام وصال شماست/جز این خیال ندارم خدا گواه من است دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت/عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست/که فتح باب وصالت مگر گشاید باز گرچه وصالش نه به کوشش دهند/هر قدر ای دل که توانی بکوش دریغ مدت عمرم که بر امید وصال/به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق مرا امید وصال تو زنده میدارد/وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد/دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم طمع به قند وصال تو حد ما نبود/حوالتم به لب لعل همچو شکر کن وصال او ز عمر جاودان به/خداوندا مرا آن ده که آن به کجا یابم وصال چون تو شاهی/من بد نام رند لاابالی گر در سرت هوای وصال است حافظا/باید که خاک درگه اهل هنر شوی